پا برهنه...
پا برهنه باش دنیا ارزش کفش پوشیدن رو نداره...
خیلی سعی کردم دوباره به حالت عادیم برگردم و شاد و شنگول بشم اما نتونستم! خیلی سخته هرلحظه و هر ثانیه به فکر کسی باشی که حتی تو رو به خاطر نمیاره! خیلی بده نتوونی احساسات درونیتو به کسی بگی! خیلی سخته تو بد ترین شرایط روحی باشی و همه ازت انتظار داشته باشن که از هیچی گله نکنی! این رووزا خدا هم باهام قهر کرده! نمیدونم چرا اما احساس میکنم دیگه حتی خدا هم منو به حساب نمیاره! خستم!میدونم اینا که من اسمشونو میذارم مشکل . هیچی نیستن اما من دارم زیر اواره همینا له میشم! خدا جون کمکم کن! کمک... ای دووریت آزمون تلخ زنده به گوری... از روزمرگی... از این که همش بر خلاف میل درونیم و دل شکستم بخندم و لبخند بزنم... تا خدای نکرده دیگران ناراحت نشن... از همه چی بدم میاد ... از اسمت که نمیدونم چیه ! از حال و حوات از فریبات از دروغ و نیرنگ و ریات... ازت متنفرم ... میدونی چرا؟چون منه پا برهنه رو با تموم تنفری که ازت دارم بازم دنبال خودت میکشی... اوه سلام نکردم ! سلام نکردنم رو بذار رو حساب دل شورم نه رو حساب بی ادبی! تو که نه عشقی نه نفرت و نه هوس پس اسمت چیه؟ نمیگی؟ مهم نیست چون هرچی . هرکی باشی ازت بدم میاد! چون همینجوری دودستی فکر منو به طرف خودت میکشونی... بدون این که به احساسم نسبت به خودت کوچیکترین توجهی بکنی... خیلی دلم میخواد از وجودم بیرونت کنم اما نمیدونم چرا نمیشه... ولی بازم میگم بدم میاد ازت ای حس غریب... یک سال گذشت از آن روز... از آن روزی که خود را خوشحال ترین فرد میشناختم... و امروز... و بعد از یک سال با عقایدی متفاوت و شاید هم کاملا متضاد... به همان مکان همیشگی رفتم... به همان جایگاه دلتنگی... ودلتنگی را کاملا ملموس احساس کردم... خاطرات را با تمام وجود درون خود خفه کردم... و هوای مرطوب دم گرفته ی همیشگی را به یاد آن روز ها بلعیدم... با اینکه هوای لذت بخشی نبود و نیست اما... اما نمیدانم چرا باز هم با تمام وجود نفس میکشیدم... گویی میخواستم با این کار بغض خود را فرو دهم ولی بی فایده بود ... چون بیشتر بر بغضم افزود . آسمان چشمانم تحریک شد و باران آمد... و مهتاب چه غریبانه به باران چشمهایم خیره شده بود... دلم برای مهتاب سوخت ...خیس شده بود...در نگاه من... من نه عاشق بودم و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من... من خودم بودم و یک حس غریب... که به صد عشق و هوس می ارزد... به این پی بردم که ما ادما چقدر خوش خیالیم!!! تا وقتی بچه هستیم میگیم عیبی نداره بزرگ میشم مشکلاتم رو خودم حل میکنم!!! اما وقتی بزرگ میشی تازه میبینی که ای دل غافل ... دلم دریای طوفانیست! هوای آسمان قلبم از امروز بارانیست... من از پشت ابر غم تو را با لهجه ی شبنم صدا کردم... صدا گنگ است صدا در کوچه ی تردید زندانیست! تو می آیی!نگاه پنجره در انتظارت سخت بارانیست... قاصدک غم دارم غم آوارگی و دربدری غم تنهایی و خونین جگری قاصدک وای به من ! همه از خویش مرا میرانند همه دیوانه و دیوانهترم میخوانند مادر من غمهاست مهد و گهوارهی من ماتمهاست قاصدک دریابم ! روحم عصیانزده و طوفانی است آسمان نگهم بارانی استقاصدک غم دارم ! غم به اندازهی سنگینی عالم دارم قاصدک دیگر از این پس منم و تنهایی و به تنهایی خود در هوسی عیسایی و به عیسایی خود منتظر معجزهای غوغایی قاصدک حال گریزش دارم میگریزم به جهانی که در آن مستی نیست پستی و مستی و بدمستی نیست میگریزم به جهانی که مرا ناپیداست شاید آن نیز فقط یک رویاست ... قصه ام ديگر زنگار گرفت: (سهراب سپهری) دست هايت قبله گاه بوسه ام ذره ذره در دلت گم مي شوم اي كليد آرزوهاي محال سبزسبزي پرشكوه وبي غرور گو كه من آخر به دلخواه ات شدم
بگشای لب که قند فراوانم آرزوست
ای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابر
کان چهره مشعشع تابانم آرزوست
بشنیدم از هوای تو آواز طبل باز
باز آمدم که ساعد سلطانم آرزوست
گفتی ز ناز بیش مرنجان مرا برو
آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست
وان دفع گفتنت که برو شه به خانه نیست
وان ناز و باز و تندی دربانم آرزوست
در دست هر کی هست ز خوبی قراضههاست
آن معدن ملاحت و آن کانم آرزوست
این نان و آب چرخ چو سیلست بیوفا
من ماهیم نهنگم عمانم آرزوست
یعقوب وار وااسفاها همیزنم
دیدار خوب یوسف کنعانم آرزوست
والله که شهر بیتو مرا حبس میشود
آوارگی و کوه و بیابانم آرزوست
زین همرهان سست عناصر دلم گرفت
شیر خدا و رستم دستانم آرزوست
جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم او
آن نور روی موسی عمرانم آرزوست
زین خلق پرشکایت گریان شدم ملول
آنهای هوی و نعره مستانم آرزوست
گویاترم ز بلبل اما ز رشک عام
مهرست بر دهانم و افغانم آرزوست
دی شیخ با چراغ همیگشت گرد شهر
کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
گفتند یافت مینشود جستهایم ما
گفت آنک یافت مینشود آنم آرزوست
هر چند مفلسم نپذیرم عقیق خرد
کان عقیق نادر ارزانم آرزوست
پنهان ز دیدهها و همه دیدهها از اوست
آن آشکار صنعت پنهانم آرزوست
خود کار من گذشت ز هر آرزو و آز
از کان و از مکان پی ارکانم آرزوست
گوشم شنید قصه ایمان و مست شد
کو قسم چشم صورت ایمانم آرزوست
یک دست جام باده و یک دست جعد یار
رقصی چنین میانه میدانم آرزوست
دختر کوچکي از من پرسيد
پنج وارونه چه معنا دارد ؟
من به او خنديدم
کمي ازرده و حيرتزده گفت
روي ديوار و درختان ديدم
باز هم خنديدم
گفت ديروز خودم ديدم
مهران پسر همسايه
پنج وارونه به مينو داد
انقدر خنده برم داشت که طفلک ترسيد
بغلش کردم و بوسيدم و با خود گفتم
بعد ها وقتي بارش بي وقفه ي درد
سقف ديوار دلت را خم کرد
بي گمان مي فهمي
پنج وارونه چه معنا دارد .
یك بار دختری حین صحبت با پسری كه عاشقش بود، ازش پرسید
Why do you like me..? Why do you love me?
چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟
I can't tell the reason... but I really like you
دلیلشو نمیدونم ...اما واقعا"دوست دارم
You can't even tell me the reason... how can you say you like me?
تو هیچ دلیلی رو نمي توني عنوان كني... پس چطور دوستم داری؟
How can you say you love me?
چطور میتونی بگی عاشقمی؟
I really don't know the reason, but I can prove that I love U
من جدا"دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت كنم
Proof ? No! I want you to tell me the reason
ثابت كنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی
Ok..ok!!! Erm... because you are beautiful,
باشه.. باشه!!! میگم... چون تو خوشگلی،
because your voice is sweet,
صدات گرم و خواستنیه،
because you are caring,
همیشه بهم اهمیت میدی،
because you are loving,
دوست داشتنی هستی،
because you are thoughtful,
با ملاحظه هستی،
because of your smile,
بخاطر لبخندت،
The Girl felt very satisfied with the lover's answer
دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد
Unfortunately, a few days later, the Lady met with an accident and went in coma
متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناكی كرد و به حالت كما رفت
The Guy then placed a letter by her side
پسر نامه ای رو كنارش گذاشت با این مضمون
Darling, Because of your sweet voice that I love you, Now can you talk?
عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا كه نمیتونی حرف بزنی، میتونی؟
No! Therefore I cannot love you
نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم
Because of your care and concern that I like you Now that you cannot show them, therefore I cannot love you
گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت كردن هات دوست دارم اما حالا كه نمیتونی برام اونجوری باشی، پس منم نمیتونم دوست داشته باشم
Because of your smile, because of your movements that I love you
گفتم واسه لبخندات، برای حركاتت عاشقتم
Now can you smile? Now can you move? No , therefore I cannot love you
اما حالا نه میتونی بخندی نه حركت كنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم
If love needs a reason, like now, There is no reason for me to love you anymore
اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره
Does love need a reason?
عشق دلیل میخواد؟
NO! Therefore!!
نه!معلومه كه نه!!
I Still LOVE YOU...
پس من هنوز هم عاشقتم
True love never dies for it is lust that fades away
عشق واقعی هیچوقت نمی میره
Love bonds for a lifetime but lust just pushes away
این هوس است كه كمتر و كمتر میشه و از بین میره
Immature love says: "I love you because I need you"
"عشق خام و ناقص میگه:"من دوست دارم چون بهت نیاز دارم
Mature love says "I need you because I love you"
"ولی عشق كامل و پخته میگه:"بهت نیاز دارم چون دوست دارم
"Fate Determines Who Comes Into Our Lives, But Heart Determines Who Stays"
سرنوشت تعيين ميكنه كه چه شخصي تو زندگيت وارد بشه، اما قلب
حكم مي كنه كه چه شخصي در قلبت بمونه
با نفس هاي شبم پيوندي است.
پرتويي لغزد اگر بر لب او،
گويدم دل : هوس لبخندي است.
خيره چشمانش با من گويد:
كو چراغي كه فروزد دل ما؟
هر كه افسرد به جان ، با من گفت:
آتشي كو كه بسوزد دل ما؟
خشت مي افتد از اين ديوار.
رنج بيهوده نگهبانش برد.
دست بايد نرود سوي كلنگ،
سيل اگر آمد آسانش برد.
باد نمناك زمان مي گذرد،
رنگ مي ريزد از پيكر ما.
خانه را نقش فساد است به سقف،
سرنگون خواهد شد بر سر ما.
گاه مي لرزد باروي سكوت:
غول ها سر به زمين مي سايند.
پاي در پيش مبادا بنهيد،
چشم ها در ره شب مي پايند!
تكيه گاهم اگر امشب لرزيد،
بايدم دست به ديوار گرفت.
با نفس هاي شبم پيوندي است:
قصه ام ديگر زنگار گرفت.
| Design By : Night Melody |



